سوداسودا، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 17 روز سن داره

eshgham,sevda

دی ماه 94

سلام کوچولوی دوست داشتنی من شما روز به روز بزرگتر و چل چلی تر میشی خداروشکر که تا الان سرما خورده نشدی با اینکه ویروس خیلی بدی از انفولانزا توی کشورمون پر شده. خدارو هزاران بار شکر. از طرفی کلی با مامان جون ورزشکار شدی. هر هفته پنج شنبه ها کلاس آموزشی شنا داری و با اینکه جلسه سومت هست خیلی خیلی پیشرفت کردی. دو روز در هفته هم میای سالن vip با مامان که یک جلسه اش شما رقص باله میری و جلسه دیگه اش هم فقط میری تو مهد اونجا. خیلی چل چلی میکنی. خیلی. گاهی وقتها اینقدر به حرفهات می خندیم که خدا می دونه. همه عالم رو که خبر دار کردی ماشین خریدیم. کلی با ناز و چشم نازک کردن حرف می زنی.بعضی وقتها برای من قصه میگی. صداتو ضبط کردم بزرگ بشی حتم...
19 دی 1394

جشن سه ماهه اول مهد کودک

سلام عزیز دل مامان پنج شنبه هفته گذشته 94/10/10 جشن سه ماهه اول مهد کودک شما عزیز دوردونه من بود. از قبل کلی خوشحال بودیم و اون روز به همین دلیل برنامه اموزشی استخر شما رو کنسل کردیم. ساعت دو خوابیدیم و ساعت چهار و نیم شما خودت از خواب بیدار شدی با کلی شادی حاضر شدیم و بابا ما رو نیم ساعت زودتر رسوند به جشن. بابا برای تعویض ماشین باید تا بنگاه می رفت . من و شما هم انتهای جشن بچه های پیش دو رو دیدیم. موقعی که نوبت حضور بچه های کلاس شما شد شما شروع کردی به گریه کردن و حدود یک ساعت من و شما با هم صحبت می کردیم که باید بری . بعضی اوقات نازت می کردم و گاهی به شدت دعوات می کردم. خلاصه اش رو بگم با کلی کلک و عدم حضور شما در برنامه سرود ملی بالاخ...
13 دی 1394

شب چله 94

سلام ناز گل من امسال با خانواده بابا جون رفتیم بیرون. خوب بود خدا روشکر شما قبل از رفتنمون در حالی که کاملا حاضر بودی روی مبل خوابت برد عزیزم. برات چند تا عکس گرفتم که در ادامه برات می زارم.     جیگر من با مامانش و باباش.     دخمل طلای من.     این کاردستی شما توی مهد     من و دخمل نازم   ...
7 دی 1394

سودا و دکتر پراگومی

سلام دردونه من. از اینجا بگم که دکتر مامان و خاله الهام و دایی جواد ، دکتر پراگومی بوده و از ابتدای به دنیا اومدنت عزیزم شما رو هم پیش آقای دکتر می بردم . اوایل که فقط مرتب گریه می کردی و سر آقای دکتر رو می بردی ولی الان که خانوم شدی سه بار است که اصلا گریه نکردی و مثل دخترهای خوب میذاری دکتر معایناتش رو بکنه البته نا گفته نماند که آقای دکتر  به بچه ها آمپول نمی ده مگر در موارد خاص. همیشه موقع سرما خوردگی ها که می شد من از بد غذایی شما به آقای دکتر می گفتم و بنده خدا می گفت هر موقع حالش خوب شد بیارینش تا براش دارو بدم. چون تو بچگی سابقه خوبی از دکتر تغذیه رفتن برای شما نداشتم نمی بردمت. دو هفته گذشته تصمیم گرفتم که حتما ببرمت پیش آقا...
25 آذر 1394

آذرماه 94

سلام عزیز دوردونه شیطون بلای مامان. وای از دست شیطونیهات دیگه نمی دونم باید چیکار کنم. ماشالله یه گوله آتیش شدی که مرتب چل چلی می کنه. دیشب برای اولین بار به کمک صندلی خودت دو تا بشقاب و چند تا قاشق و یه لیوان برای مامان شستی. کلی خوشحال بودی و احساس بزرگی می کردی. دویدی و به بابا جون با کلی شادی گفتی که طرف شستی. الهی مامان قربون اون دستهای کوچیک بشه دختر نازم. از طرفی توی خونه مرتب شعرهای مهد رو می خونی. اونهایی که کامل بلدی کامل می خونی و بقیه رو نصفه نصفه. مامان عاشق شعر خوندانت هست. روزهایی که تو مهد غذاتو کامل خوردی به محضی که میرسم خونه بهم می گی و خودتو کلی لوس می کنی. دیروز دومین کاردستی که خودت درست کردی رو اوردی خونه. ...
3 آذر 1394

اولین عکس مهد سودا

سلام عسل مامان دیروز وقتی از مهد اومدی با خودت یه عکس خوشگل اوردی که امروز اوردم شرکت و برات اسکن کردم. خیلی ناز شدی خوشگلم. دوست دارم یه عالمه     ...
25 آبان 1394

یه روز خوب

سلام عزیزم می خوام برات خاطره دیروز رو بگم (94/08/22) به شما خیلی خیلی خوش گذشت فکر نکنم هیچ روزی مثل دیروز شما خوشحال بوده باشی. صبح حدود ساعت 7.45 مامان داشت ظرفها رو می شست که شما دختر ناز اومدی تو آشپزخونه . مامان جون بغلت کرد و بوسیدت. بعد دو تایی دستو صورت شما رو شستیم و یه تخم مرغ خوشمزه که برات درست کرده بودم خوردیم و کیف لباسامون که از قبل اماده بود رو برداشتسم و دوتایی رفتیم پارک آبی آفتاب تا ساعت 13.15 اونجا بودیم و به شما ببر کوچولوی من خیلی خیلی خیلی خوش گذشت . دقیقا مثل یه ماهی تو آب بازی می کردی. از شب قبلش کله پاچه گذاشته بودم پخته بشه وقتی سفره رو انداختیم قبل از بابا جون شما شروع کردی به غذا خوردن و بعد از بابا جون تموم ...
23 آبان 1394

یک عکس ناب

امروز لابهلای مدارکم تمامی سونو گرافی های بارداریمو پیدا کردم. یه روز با بابایی رفتیم سونو فقط به خاطر اینکه از سالم بودن تمامی بدنت مطمئن بشیم یه عکس خیلی خیلی خوشگل دکتر بهمون نشون داد که همه جا با خودمون می بردیمش و شما رو به همه نشون می دادیم. اینم همون عکس دخمل نازم. مامان فدای اون تپلیهات بشه عزیزم.   ...
20 آبان 1394

آبان ماه 94

سلام عزیز دوردونه مامان شما هر رور هر روز بزرگتر عاقل تر و باهوش تر می شی. خیلی خیلی شیرینی عزیز من. به شکر خدا دیگه مشکلی برای رفتن به مهد نداری و به محضی که از خواب بلند میشی دوست داری بری مهد کودک حتی اگه مامان خونه باشه. توی این چند هفته چهار بار مامان بردت مهد و خداروشکر خیلی خوب و راحت جای درب مهد کودک از من جدا شدی. فقط بعد  از اومدن از مهد تلافی تمام مدتی که نیستی رو در میاری و خیلی مامان زری رو اذیت می کنی از حدود یاعت چهار هم مرتب به من زنگ می زنی و می خوای که بیام خونه. این موضوع منو خیلی اذیت می کنه و اکثر روزها دارم زودتر میام خونه. دخمل با احساس من، من تو رو خیلی دوست دارم از اینکه اون بازه زمانی که از مهد میای من نیستم...
12 آبان 1394

مهد سودا جون

سلام عسل مامان خداروشکر شما هر روز با کمی اذیت صبح گاهی می ری مهد برات چند تا عکس از کارهای مهدت می زارم. اولین کاردستی و برنامه صبحانه شما گلم     روز جهانی کودک     به مناسبت ایام عاشورا و تاسوعا     اولین کاردستی دخملم که نوک جوجه اش رو رنگ کرده است.     سودا صبح پنج شنبه در حال رفتن به مهد           ...
12 آبان 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به eshgham,sevda می باشد